من مانده ام تنهای تنها
اینجا کلبه تنهایی های منه فقط دوستامو راه می دم
سلام حالا دیگه بابا هم می دونه دو سه روز پیش که با دختر عمه زا حرف می زدم به این نتیجه رسیدم که دارم به رابطه شکل دوستی می دم و از حالت رسمی و تیریپ ازدواج داره در میاد واسه همین تصمیم گرفتم به باباهم بگیم دیروز مامان به بابا گفت البته با یه کوچولو تغییر گفتیم س به آقای همکلاسی زنگ زده و خواسته که چند باری همو ببینیم اگه اوکی بودیم رسمی بیان کلی وقتی من نبودم مامان با بابا حرف زده بود و روشن فکر شده بودن و من اومدم خونه مثلا خواستن با من حرف بزنن بابا نظرش این بود اول اون بره ببینه ولی من گفتم اگه شماها اجازه بدین اول خودم برم چند جلسه بعد اگه اوکی بودم شماها باهاش قرار بذارین بعدم خود بابا گفت که چند ماهی غیر رسمی باهم باشیم بعد رسمی بشیم ولی خوب گفت ما نه به شوریه بعضیا که 2 سال بی هیچی عقد و صیغه رفت و آمد و مسافرت و اینا دارن نه اینکه زارت عقد کنیم یه حالت حد وسط کلی هم هندونه زیر بغل من گذاشت که ازم راضیه و ایشالا یه بخت خوب برات پیش بیاد و اینا راستی اولش با یه حالت تهدید گفت که اگه از این سوسول موسولا یا بچه پرروها باشه من خوشم نمیاد ولی اگه معمولی و سنگین باشه حرفی ندارم که خیالشو راحت کردم سوسول نیست فردا هم قراره بریم بیرونو سنگامونو وا بکنیم زودتر باید یه حالت جدی به خودش بگیره نمی دونم واقعا بابام چه فکری کرده؟ مامانم که دنبالشو گرفته چی فکر کرده؟ مامانم اومده گیر داده کدوم رستوران می خواین برین؟ می گم نمی دونم چندبار پرسیده آخر می گم گفته یادم نیست اسمش چی بود بعد هی گیر داده بپرس و بگو آخر سر از دهنه خانوم درومده که بابات تز داده که بیان دورادور دم رستوران مارو بپان! من واقعا نمی دونم چه فکری کردن گفتم مامان خواهش از این اداها در نیارینا آخر سر گفتم الان اینا بیان برخورد مارو ببینن می فهمن دفعه اول نیست ضایع می شیم می گه مگه مث فیلم هندیا می خواین همدیگرو بغل کنین! آخه چی بگم بهش؟ حالا کلی حرف آماده کردم یه دقیقه یادمه یه دقیقه یادم نیست خدا می دونه فردا قراره چه گندی بزنم با این خاطرخواهاشم که درگیریم حسابی دیروز که بدجور حاله خانوم همکارو گرفته بود اینجور که خودش می گفت منم گیر دادم اینا عوضی ان بعدا تو زندگیت چه با من چه با کسی دیگه کرم می ریزن گیر دادم که حرفات با عملت یکی نیست خیلی براش گرون تموم شده و هرجور شده می خواد ثابت کنه که صنمی باهاشون نداره و منو می خواد گیر داده باهاشون آشنام کنه ولی دلم نمی خواد ببینمشون امروزم اسباب کشی داشتن داداشمم که هنوز دم نزده. حالا اگه نمی گفتم 100 بار گفته بودا ولی خب از قدیم گفتن عدو شود سبب خی اگر خدا خواهد دعا کنین خوب پیش بره و بهترین برای جفتمون پیش بیاد دیروزم با دختر عمه زا بیرون بودیم گیر دادم بیاد دختر عمه زا بعدش کلی حالمو گرفت. گفت از نظر قیافه ای اصلا بهم نمی خورین بعدم کلی نصیحت. که حرفای خیلی خوبی بود ولی خب حالمم گرفت باید سعی کنم اول با عقل تصمیم بگیرم بعد احساسمو رها کنم که چشمام بسته نشه خداجونمینا کمکم می کنی؟ دوست دارم سلام وای که چقدر راحت شدم مامان می دونه صبح باز داشت از کشفیاتش می گفت بعد گفت نظر خودت چیه؟ گفتم فعلا که بد نبوده. اهل نمازو روزه است (آخه به مامان نگفته بودم اینو) اینو که شنید یه خورده آروم گرفت بعد گفت اگه خواستی یه قرار بذار برم باهاش بیرون . حالا یا من یا بابات منم گفتم نه فعلا بذار یه کم بگذره. بیشتر دلیلش این بود بذار چند باری اینجوری ببینیمش که اگه کسی دید یا چیزی گفت بگیم ما می دونیم گفتم بذار حالا بعد رفتم خونه دختر عمه زا و کلی باهم حرف زدیم دعوام کرد که چرا نمی ذارم خانواده ها بیان وسط و این روشی که در پیش گرفتم دوستیه نه ازدواج اصلا خوب نیستو فقط باعث می شه بهم وابسته شیم و خیلی از بدی هارو نبینیم بعد مجلس گیره طرف شیم واسه ازدواج . چون دیگه وابسته اش هستیم نمی تونیم دل بکنیم ولی خانواده ها هم که باشن اونا خیلی چیزارو می تونن ببینن کلیباهام حرف زد و قانع شدم من بیشتره ترسم این بود که اگه اوکی بدم واسه در جریان قرار گرفتنه خانواده ها فک کنه می خوام بله 100% بگم که دختر عمه زا گفت نه این دلیل نمی شه مث یه خواستگاریه معمولی می مونه به س هم گفته بودم که به مامان گفتم. وقتی فهمید اول دختر عمه زا گفته بعد من گفت تو که نمی تونستی بگی می گفتی من به مادرت می گفتم بعد پرسید که مامانت چیزی راجع به من نگفت؟ منم گفتم گفته یه قرار بذاریم اونم گفت اگه تو اوکی بدی پدرو میارم ببیندت. با مامانتم یا امروز عصر قرار بذار یا تو هفته دیگه منم فعلا انداختم تو هفته دیگه به مامانم گفتم کلی حال کرد و قرار شد به بابا بگه امشب برادرم اومده بود. تمام مدت چپ چپ نگاه می کردم و منه پررو هم اصن به رو خودم نمیاوردم و خیلی عادی داشتم برخورد می کردمو این بیشتر جزش می داد انگار اتفاقا خیلی خداخدا می کردم به روی مامان حداقل بیاره که بفهمه مامان در جریانه خیالش راحت شه که اصن چیزی نگفت پسرش تمام تنش از تب کهیر زده. الهی بمیرم خیلی بدجور شده بود تنش بابا هم که علته چشمش معلوم نشد ولی معلوم شد 2 تا سنگ تو مثانه دارن که فعلا باید صبر کنیم 2 3 ماهی ببینیم جا به جا می شه خودش یا نه خبر مسرت بخش دیگه اینکه خانومه همکاره س بود گفتم براتون مروز کلی سوزوندمش باید با س می رفتن یه شرکتی منم گیر دادم باید بهش بگی اونم بهش گفته بود هلو بود دختره گفته بوده خب؟ گفته بهش پیشنهاده ازدواج دادم دختره اولش باورش نشده فک کرده داره شوخی می کنه بعد که فهمیده جدیه گفته بریم من کار دارم. بعد شروع کرده به سوال کردن از من و گیر داده که دختر خوبی نیست. تو ازش سر تری. اون (یعنی من) همش با پسرا می گه می خونده. اینم نامردی نکرده گفته اگه یه کلام دیگه بگی می زنم تو دهنت و دختره رفته منو می گی حال کردم. دختره ی پرروی آویزون دیشب که آقای عشقو فهمید خیلی کولی بازی درآورد که چرا از اول نگفتیو دیروز گفتی کسی تو زندگیه من نبوده و این حرفا. در صورتی که من بهش گفته بودم اون متوجه نشده بوده. خلاصه کلی قاطی کرده بود. آخر گفت اگه یه روز برگرده حاضری دوباره باهاش باشی؟ منم گفتم نه. ما به درد هم نمی خوردیم و اون رابطه یه اشتباه بود. حالا که تموم شده دیگه نمی خوام شروع بشه دیشب شارژم تموم شد صبح با اس ام اسش که شارژ خریده بود فرستاده بود بیدار شدم بعد یه کم دیگه بحث کردیم و پرچم سفید رفت بالا که من گفتم خیلی بی انصافی تو این همه در مورد گذشته ات گفتی و من فقط سکوت کردم اون وقت تو اینجوری کولی بازی در میاری که زنگ زد و کلی زبون ریخت و قربون صدقه رفت بعدم گفت تمام مشکله من این بود که نمی خوام تورو از دست بدم هرکی قدر منو ندونسته تو این 23 سال این عوضه همه مث که می دونه! افکار نوشت: در کنار همه خوبی ها و مهربونی هاش دارم کم کم می ترسم. نکنه راست نگه. نکنه همش فیلم باشه. نکنه با کسی باشه ولی اینجوری به من می گه. برام دعا کنین. من که مث همیشه همه چیزو از همون اول سپردم به خدا. خواستم هرچی صلاحه هردومونه بشه. من که همیشه از این روش جز خیر چیزی ندیدم امیدوارم این بارم خدا کمکم کنه و تنهام نذاره. شره این خانوم همکارم از سر ما کم کنه. شوهر کنه زودتر عاقبت به خیر شه خداجون دوست دارم سلام صبح یه ساعتی خوابیدمو بعد رفتم دوش گرفتمو رفتم کلاس واسه دختر عمه زا تعریف کردم. تنها کسی که به طور واقعی تونست درکم کنه و دردمو بفهمه اون بود اونم موافق بود همه چیو رک و راست به مامان بگم اومدم خونه تا 2 با مامان تنها بودم. داشتم دیوونه می شدم ولی نتونستم بهش بگم خیلی حالم بد بود و رفتم دکتر و از دختر عمه زا خواستم عصری رفت خونمون به مامان بگه یه چیزایی منم رفتم دکتر. س هم اومد اونجا و بعد باهم رفتیم بیرون (ادم نمی شم که) کلی پیاده روی کردیم و بعدم رفتیم یه سفره خونه باهم کلی حرف زد خیلی زیر بین و دقیقه خیلی هم شیطونه چند باری ناراحتم کرد ولی در کل خیلی مهربونه و خیلی بهم توجه داره اونجا که نشستیم به این نتیجه رسید که اشتباه کرده این دوروزه منو برده سفره خونه. می گفت درخوره شخصیته تو نیست و کلی عذر خواهی کرد. می گفت با تو باید رفت رستوران یا کافی شاپ. اونم نه هر نوع کافی شاپی. با تو حتی نباید تو پارک قرار گذاشت. اینا خیلی شئوره ولی می ترسم که همش حرف باشه واسه بدست آوردنه دل من. یه کلام دست یکی توت دیدم تمام راه داشت دنباله جایی می گشت که برام توت بگیره دیگه آخر سر متوسل شده بود به درختای تو خیابون باهم رفتیم یه پرنده فروشی کلی پرنده های خوشگل دیدیم بعدم رفتیم یه جا گیر داد بستنی بخوریم و آب طالبی اینا اونم دوروز بود هیچی نخورده بود نشستیم اونجا کلی بچه های مردمو شاد کردیم و منم طبق معموله اجاق کورا قربون صدقه می رفتم بعد یه کم پیاده و سواره اومدیم آریاشهر اونجا هم کلی مغازه هارو دور زدیم دلم نمی خواست ازش جدا بشم ولی دیگه خیلی دیر بود مدام قربون صدقه می ره و ازم تعریف می کنه خیلی علاقه مند به شخصیتم شده می گفت قصدش ازدواجه و حتی 1% هم تو فکرش چیزه دیگه ای نیست خیلی اخلاقاش شبیه شوهر دختر عمه زاست. خیلی باهاش راحت بودم امروزو واقعا بهم خوش گذشت. همه غصه دیشب و امروزم یادم رفته بود دختر عمه زا با مامان حرف زده بود و مامان گفته بود از همون نمایشگاه فهمیده بوده س از من خوشش اومده و اینا کلی با دختر عمه زا خوب برخورد کرده بود ولی بعدا منو کلی دعوا کرد که چرا نگفتیو اگه من دیشب داداشتو دیده بودم ازم می پرسید چی؟ یا امروز صبح به جای زنش خودش زنگ زده بود چی؟ من چیزی نمی تونستم بگم بعد گیر داد که قضیه چی هست حالا؟ منم بیوگرافیشو گفتم و اونم آروم شد. فقط گفت بگو موهاشو بکاره گفتم پدرش نمی ذاره گفت ماهم راهش نمیدیم. قرار شد داداشو فعلا بپیچونه اگه حرفی زد خیلی صادقه. همه چی رو با اینکه می دونه شاید برعلیه اش استفاده بشه ولی گفت منم سعی می کنم صادق باشم بهش آقای عشقو گفتم. کلی قاطی کرد چون اصلا فکرشو نمی کرده وحالا جا خورده بود و آخر سر قرار شد دیگه راجع بهش هیچی نگم این خانومی هم که باهاش تو نمایشگاه بودم مث که خیلی فراتر از اینا از من بدش میاد چیزایی ازش تعریف کرد که واجب شد اگه یه خورده جدی تر شدیم یه حاله اساسی ازش بگیرم خودشم فهمیده من چقدر از دختره بدم اومده همین دیگه خدا جونم خودت کمکم کن بهترین تصمیمو بگیرم سلام دوزی با س اس ام اس بازی کردیم و معلوم شد که آقا تمام این 4 5 روزو تو نخ ما بودن و رفتارای منو زیر نظر داشتن و الان قصدشون ازدواجه و برای شناخته بیشتر اومدن جلو و کلی شیفته نجابت و پاکی و از اینای ما شدن ولی اشتباه نکنین منظورم از تتیر این پست به خاطر اینا نبود امروز صبح قرار بود من با 2تا دختر خاله ها بریم چند جا آرایشگاه ببنیم برای عروسیه دختر خاله س هم گیر گیر که بیا ببینمت منم گفتم برنامه ام اینجوریه و قرار شد عصری همدیگرو ببینیم تازه راه افتاده بودیم که مامانم زنگ زد که من دارم می رم خونه مامان بزرگ تو هم کارت تموم شده با دختر خاله عروسه بیا اون وری منم کلی با هم فکریه اون یکی دخترخاله یه خالی بندی برای پیچوندنه دختر خاله عروسه و همچنین مامانم پیدا کردیم. از مترو که پیاده شدیم داشتیم می دوییدیم که به عروس برسیم دیدم نشسته تو مترو. سلام و علیکی کردیم و رفتیم. برا اولین بار بی عینک دیده بود منو و اس ام اس داد که چقدر بی عینک خوشگل تری کارامونو کردیم و من به هوای گرفتنه لوحه تقدیر از نمایشگاه گل پیچیدم به بازیو رفتم پیشه س گفت کجا بریم؟ چندجارو پیشنهاد داد و رفتیم یه سفره خونه تو همون نزدیکی رفتیم نشستیم به حرف زدن. حرف زدن که چه عرض کنم همش داشت از من تعریف می کرد اینکه چه چیزایی از من درآورده و اینا و کلی هم از خودشو خانواده اش گفت و عکس مکساشونو نشون داد ساعت 6 اینا بود که پیشنهاده یه کم پیاده روی داد چشمتون روز بد نبینه داشتیم میومدیم بیرون که برادر بزرگه رو با پسر عموم با 3تا آقای دیگه اونجا دیدیم انگار رفته باشم زیر دوش آب جوش مخم هنگ کرد رفتم جلو سلام و علیک کردم و به طعنه پرسید که اینجا چی کار می کنم و منم گفتم با همکارم اومده بودم. گفت همکاره چی؟ گفتم تو نمایشگاه آشنا شدیم. خداحافظی کردیم و اومدیم انقدر حالم بد بود که نای راه رفتن نداشتم س هم هی حرف می زد. از همه دری. از دل داری تا چرت و پرت تا نزدیکیای خونه مامان بزرگ پیاده رفتیم. فقط مراقبه من بود که زیر ماشین نرم مخم اصلا کار نمی کرد هی سوال می پرسید و من می شنیدیم ولی مخم کار نمی کرد هی می گفت فهمیدی؟ می گفتم هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نزدیکه خونه مادربزرگه که بودم مامان زنگ زد که من دارم برمی گردم خونه توام بیا خونه دوباره برگشتیم بالا کلی راه برگشتیم وایسادم میگم ما الان داریم می ریم کجا؟ اصلا مخم جواب نمی داد خلاصه که با تاکسی اومدیم تا آزادی تمام مدت چسبیده بودم به در که باهم برخورد نکنیم. اونم اونورشم یه خانوم بود می گفت به خدا اگه یه کوچولو دیگه برم اون ور خانومه با کیف میاد تو صورتم رسدیم هم کلی پیاده روی کردیم وایساده بودیم واسه اینکه من تاکسی بشینم بیام بالا مغزم جواب نمی داد. می گفت خوب چرا ماشین نمی گیری؟ می گفتم هان؟! خلاصه که از بین کلی مسافرکشه شخصی یه تاکسی پیدا شد که منو ببره داشتم دیوونه می شدم البته هنوزم دارم دیوونه می شم س و دختر خاله و حمیده هم موافق بودن که دست پیش بگیرم پس نیوفتم و به مامان همه چیو بگم البته دوتا نظریه بود یکی اینکه بگم با اکیپه نمایشگاه بودیم ما زودتر زدیم بیرون و اینکه رک و راست همه چیو به مامانم بگم دومی نظریه س بود منم همش می گفتم ببین من با خانواده ام مشکلی ندارم فقط دوست ندارم کسی رو اینجوری به خانواده ام معرفی کنم و دوم اینکه اصلا دوست نداشتم این داداشم منو با کسی ببینه من یه چهره حوری بهشتی تو خانواده دارم و با این اتفاق همه چی خراب شده بود س خیلی بیچاره تلاش کرد روحیه ام عوض شه از خاطره های بی مزه و بامزه تا جوکو حتی مشاوره و ... نا میومد یادم بره دوباره یادم میوفتاد اومدم خونه کسی نبود مخم داشت می ترکید بعد که مامان هم اومد نتونستم بهش بگم گفت چیه؟ گفتم هیچی خسته ام بی شام فقط به زور نماز خوندم و یه کم با س اس ام اس بازی کردیم و خوابیدم ساعت چند؟ 11.30 اینا چشمتون روز بد نبینه که از ساعت 1.30 اینا بی خواب شدم و آخر ساعت 2.30 3 به این نتیجه رسیدم بیام نت از ساعت 1 1.30 تا وقتی اومدم نت خیلی فک کردم می خوام همه چی رو راستشو به مامان بگم دیگه اعصابه پنهون کاریو ندارم نمی دونم حکمتش چی بود ولی خدا کنه به خیر بگذره راستی آقای همکلاسی فهمید خواهرش بهش گفته بود. ازم پرسید که س بهت گیر که نداده؟ گفتم چرا گفت حواستو جمع کن من اصلا حسه خوبی بهش ندارم ولی من نه حسه بد دارم نه خوب یعنی نمی دونم این حسی که دارم چیه چون واقعا تا روز آخر که اون جوری شد من اصلا بهش فکر نکرده بود. حتی به عنوانه یه همکار فقط خداجون تو می تونی کمکم کنی بهم جرات بده همه چیزو به مامان بگم و راحت شم قبل از این از کسی چیزی بشنوه راستی فردا قراره برم دکتره رژیم. بلاخره وقت داد بهم تو نمایشگاه دو سه کیلویی لاغر شدم و این شده برام انگیزه که شدید غذامو کم کردم و هله هوله نمی خورم برم نماز بخونم یه چرت بخوابم که باید 8 اینا پاشم برم ورزش فعلا دعا کنین به خیر بگذره سلام روز آخر دیگه به معنیه واقعیه کلمه پدرمون درومد خیلی خسته کننده بود هممون داشتیم از حال می رفتیم من رسیدم نمایشگاه دوست دختر آقای همکلاسی از کنکور اومده بود خواهر کوچیکه اش هم بود یه کم که گذشت باباشو دایی کوچیکه اش هم اومدن اون روز با دوست دخترشو خواهرش کلی گفتیم و خندیدیم ولی بساطی داشتیم با مردم بیشتر گلها و نهال هامون پیش فروش شده بودن بقیه رو شروع کرده بودیم برای فروش تقریبا تموم شده بودن که دیدیم خیلی از اونایی که پیش خرید کرده بودن نیومدن . شروع کردیم به زنگ زدن بهشون که خیلی هاشون که زیادم خرید کرده بودن گفتن کنسله مجبور شدیم دوباره کلی وقت بذاریم برای فروش اونا بیچاره آقای همکلاسی فقط می خواست هرجور شده رد کنه بره کلی به همسایه ها بخشید تو این گیر و دار همسایه روبه روییمون یه پسره بود هی می رفت و میومد تو این چند روزه و گاهی با من گاهی با آقای همکلاسی صحبت یا شوخی می کرد یه همکار خانومم داشت. گاهی که خودش نمیومد اونو می فرستاد که براش میوه نو برونه یا خوراکی ببره خودشم خیلی پسره شوخی بود اون روزی که مامان اومده بود کلی اومده بود راجع به میوه های باغ آقای همکلاسی اینا می پرسید خلاصه که هربار به یه بهونه ای میومد روز آخر بعد از چند بار رفت و آمد آخر سر صحبتو باز کرد پرسید بعد نمایشگاه تو نهالستان یا گلخونه هستم؟ گفتم نه کلی تعجب کرد گفت پس کجایین؟ گفتم خونه هستم و خونه داری می کنم با خنده فهمید که بی کارم گفت کار فضای سبزم انجام می دین؟ گفتم آره بلاخره یه جوری درش میارم گفت خیلی خوبه چون ما با بعضی مشتریا که کار می کنیم لازم دارن منم شمارو معرفی می کنم بعد به این هوا شماره منو گرفت که اگه لازم شد خبرم کنه. منه ساده هم شمارمو دادم (البته این صحبتا تو دو مرحله انجام گرفت) اون موقع که شمارمو گرفت هرکاری کرد که برام میس بندازه نشد. بعد یه مدت دیدم بهم اس ام اس زده که خودتون از عکستون خوشگلترین (آخه عکسه بک گرانده گوشیمو دیده بود. عکس من و دختر عمه زا بود. من بیریخت افتادم ولی به خاطر دختر عمه زا گذاشتم باشه) گفتم لطف دارین. گفت متولد چندین؟ منو می گی تازه فهمیده بودم اوضاع از چه قراره مونده بودم چی کار باید بکنم خیلی هنگ کرده بودم از اون ورم خواهر و دوست دختر آقای همکلاسی هم گیر داده بودن چشمش گرفته و منم بهشون گفتم چی شده. از اونام هی مشورت می گرفتم زیادم شارژ نداشتم نمی خواستم بهش بگم خلاصه به هرجون کندنی بود تا شب پیچوندمش هی می خواست ببینه منم کرم داشتم بهش یا نه منم که به تنها کسی که فکر نکرده بودم و اصلا تو نخش نبودم این بود تنها ایراد ظاهری اش اینه قدش کوتاهه و یه کم کچله وگرنه قیافه اش خوبه و خیلی شیطونه شبش 7 8 تا از این نی گنده ها سفارش خاله و دختر عمه زا رو خریده بودم و نمی تونستم با خودم ببرم انقدرم شلوغ بود که کسی نمی تونست بیاد اون وری بعدم دختر عمه زا گفت با آژانش بیا هرجوری فک کردم دیدم نمی شه خلاصه راه افتاده بودم از این ور به اون ور ببینم کی فرداش میاد وسایلو ببره که نی هارو بذارم پیشش که فرداش بریم ببریم به همسایه بغلیمون گفتم گفت معلوم نیست و قرار شده خبر بده که اونم مث که یادش رفته بود به این همسایه رو به روییمونم سر این جریانات روم نمی شد بگم آخر سر دیدم دختره تنهاست رفتم و بهش گفتم گفت باشه مسئله ای نیست تازه کارتشم گرفتم که با کارتش برم خرید که مثلا تخفیف بگیرم وقتی از خرید برگشتم پسره برگشته بود غرفه و من هیچ جوره روم نمی شه برم اون وری حتی کارته دختررو بدم تا دیدم سرشون شلوغه رفتم کارتشو بدم که پسره گیر داد که آره حالا با کارته شرکت ما می رین خرید؟ گفتم به دردم نخورد که اصلا بهم تخفیف ندادن و هی می خواست مکالماتو کش بده و نمک بریزه من هی می خواستم در برم نمی شد خلاصه به هر ضرب و ضوربی بود در رفتم خلاصه که قرار شد اول خاله اینا بیان دنبالم بعدم بابا و شوهر خواهری قرار شد بیان همه از غرفه ما رفته بودن و من فقط مونده بودم که اومد گفت چیه چشم به راهی؟ گفتم منتظرم بیان دنبالم و یه خورده دیگه حرف زد تا اومد بره برگشت گفت شما هنوز سرت شلوغه نمی تونی اس ام اس هاتو جواب بدی؟ آخه من گفته بودم سرم شلوغه نمی تونم اس ام اس بازی کنم. اونم اختتامیه بود نمی دید که ما بیکار نشستیم خلاصه که بابا اینا اومدن و من رفتم خونه داشتم از خواب و خستگی می مردم. فرداشم که باید می رفتم کنکور و ساعت 5 باید بیدار می شدم خواهری اینا شام خونمون بودن به هر سختیی بود تا رفتن اونا نشستم رفتم که بخوابم مگه گذاشت بخوابم تا ساعته 2.5 داشتیم اس ام اس بازی می کردیم دیگه خوب از سرم پریده بود صبح با امید به اینکه تو مترو می خوابم زدم بیرون که تا رسیدم دم مترو اس ام اس زد کاشف به عمل اومد که صبح ها بعد نماز صبح دیگه نمی خوابه و باز نذاشت تو مترو هم بخوابم رفتم سر جلسه یه 40 45 دقیقه ای خودمو مشغوله تستا کردم و بعد دیگه مخم کار نمی کرد خوابم میومد شدید هی چرت می زدم از ترس اینکه نکنه خوابم ببره خر و پف کنم سعی می کردم هوشیار باشم بعد کنکور با آقای همکلاسی و یکی دیگه از همکلاسی هامون که جای پدرمونه و معرفمون بود تا مترو رفتم کلی حرف زدیم می خواستم بهش بگم روم نشد بعدش قرار گذاشته بودم برم پیش دختر خاله جان فقط تنها کاری که کردم تونستم یه چرت تو مترو بخوابم رسیدم پیششون داشتم وا می رفتم هرکدومشون یه جور حالشون خراب بود و ته مونده انرژیه منم گرفتن آخراش انقد هنگ بودم که هرچی س (همون پسره مذکور) اس ام اس می داد نمی فهمیدم که آخرسر گفتم حالم بده شب اس بده به هر جون کندنی بود اومدم خونه. حمام و نهار و نماز به این امید که می خوابم تا فرداش چشمتون روز بد نبینه تمام مدت کابوسه نمایشگاهو سر کله زدن با ملت رو دیدم. بعدم که هی مامان اومد تو اتقام هی بابا اومد از اون ورم صدای تلویزیون زیاد اصن یه بساطی سگ شدم نشستم وسط تخت یه خورده بعدش وسط اس ام اس بازیامون داداش بزرگه و اهل و عیال اومدن
| Design By : Pars Skin |